تبليغاتX
فصل عشق

قالب پرشین بلاگ


فصل عشق
نويسندگان

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت



نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت


نخستین کلامی که دلهای ما را


به بوی آشنایی سپرد و


به مهمانی عشق برد


پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی


همه شور بودم


چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم


نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم


چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را


به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم


دو آوای تنهای سرگشته بودیم



رها در گذرگاه هستی


به سوی هم از دورها پر گشودیم


چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم


چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم


چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق


چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم

چه شبها ، چه شبها که همراه حافظ


در آن کهکشانهای رنگین


در آن بی کرانهای سرشار از نرگس و نسترن ،یاس و نسرین


ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم


تو با آن صفای خدایی


تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی


از این خاکیان دور بودی


من آن مرغ شیدا


در آن باغ بالنده در عطر و رؤیا


بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم ... چه مغرور بودم


من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم


من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم


من و تو ندانسته دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم


چنان شاد،خوش،گرم،پویا


که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم


دریغا دریغا ،ندیدیم


که دستی در آن آسمانها


چه بر لوح پیشانی ما نوشته است

دریغا در آن قصّه ها و غزل ها نخواندیم


که آب و گل عشق با غم سرشته است


فریب و فسون جهان را


تو کر بودی ای دوست و من کور بودم

از آن روزها آه عمری گذشته است


من و تو دگرگونه گشتیم


دنیا دگرگونه گشته است


در این روزگاران بی روشنایی


در این تیره شبهای غمگین


که دیگر ندانی کجایم! ندانم کجایی

چو با یاد آن روزها می نشینم


چو یاد تو را پیش رو می نشانم

دل جاودان عاشقم را


به دنبال آن لحظه ها می کشانم

سرشتی به همراه این بیتها می فشانم


نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت


نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت


نخستین کلامی که دلهای ما را

به بوی خوش آشنایی سپرد و


به مهمانی عشق برد


پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی



همه شور بودم

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
ای نازنینم ، با من باش
تنها امید و بهانه برای زنده بودنم باش ، در تنهایی هایم تو بیا و در رویاهایم باش!
تنهای تنها برای من باش ، این قلب شکسته ام برای توست
همیشه و همیشه در کنار آن باش !
ای نازنینم تو تنها عشق و یار منی ، پس با من بمان ، عاشق بمان
و برای همیشه در این قلب دیوانه ام باش !

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

دنیا را بد ساخته اند 

 کسی را که دوست داری، 

 تورادوست نمی دارد.

کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری     

      اما کسی که تو

دوستش داری و او هم تو را دوست دارد  

  به رسم و آئین هرگز

به هم نمی رسند. 

و این رنج است . زندگی یعنی همین " (دکتر شریعتی )

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

با یاد تو این ستاره ها رنگی بود 

این دفتر خاطرات من سنگی بود

از درس کلاس عاشقی سهمم باز

یک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود 

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
چشمانت را براي زندگي مي خواهم

اسمت را براي دلخوشي مي خوانم

دلت را براي عاشقي مي خواهم

صدايت را براي شادابي مي شنوم

دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم

عطرت را براي مستي مي بويم

خيالت را براي پرواز مي خواهم

و خودت را براي پرستش

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
کاش هفت ساله بودم

روی نیمکت چوبی می نشستم

مداد سوسماری در دست

باصدای تو دیکته می نوشتم

تو می گفتی بنویس دلتنگی

من آن را اشتباه می نگاشتم

اخمی بر چهره می نشاندی و من

به جبران

دلتنگی را هزار بار می نوشتم!

 

منبع : وبلاگ آسمانی کویر

[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی

صدای غربت من را از احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

بیا ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی


برچسب‌ها: دلم تنگ است
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
می گویم دوستت دارم

شاید تصور کنی تنها چند واژه ی ساده را درکنار هم گذاشته ام

و جمله ای را بیان کرده ام

اما این تنها یک جمله نیست

دنیای لبریز از رویاهای سرخ و سبز.

همین جمله کوتاه آری همین چند واژه خود کتابیست

سرشار از معنای دوستت دارم

یعنی بی حضور تو زندگی برایم بی معناست .

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دیگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

زندگی هیچ نبود،

و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده.

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

حیف از بازی ایام،

دریغ از تکرار

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
وقتی که تو را دیدم بذر عشق در قلبم کاشته شد

با محبت آن را آبیاری کردم و با لطافت آن را نورانی کردم

و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده

و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده

من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم

و لبریز از امید فریاد می کشم

تک درخت عشق و امید و آرزوی من با تمام وجود دوستت دارم .

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم
و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟
 بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند.
کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است
 باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم
برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
آخه من هیچی ندارم
كه نثاره تو كنم
تا فدای چشمای مثل بهاره تو كنم
میدرخشی مثل یك تیكه جواهر توی جمع
من میترسم عاقبت یه روز قمارت بكنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو كنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستی نمیخوام
منه بی نشون تورو نشونه دارت بكنم
تو كه بی قراره دیدن شب و ستاره ای
واسه دیدن ستاره بی قرارت بكنم
مثل دریا بی قراری نمیتونی بمونی
من چرا مثل یه بركه موندگارت بكنم
من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم
خب میترسم جای عشق غصه رو یار تو كنم
تو بگو خودت بگو با تو بمونم یا برم
آخه من هیچ نمیخوام كه غصه دارت بكنم...

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ شیدا ]
اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم
 اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم
ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق
 اما هر چه هستم دوستت دارم

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست

گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست

من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل

تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

عشق را باید از آن ها آموخت …!

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
آخرین حرف تو چیست؟

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها!

یک طرف پنجره ها!

در همه آوازها! حرف آخر زیباست!

آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]
بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه،داشته باشد،بیا گناه کنیم

بیا بساط قرار و گل و محبت را

دوباره دست به هم داده، روبراه کنیم

اگر به خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای دلخوشی چشم هایمان هم هست

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ ] [ فرزاد ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
برچسب‌ها وب